خرید بک لینک
ما کاسب کاریم، حسابمان حساب دو دوتا چهارتاست. دقیقا مثل پروانه ای که فقط به خاطر سوز سرما خودش را به شمع رسانده. قصدمان سوختن نیست، قصدمان این است که چند صباحی گرم شویم و بعد هم به سلامت. اگر امروز کمی، فقط کمی به «تو» نزدیکتر شده ایم، فقط به خاطر ترس از باد و بوران زمستان است. شمع؟ البته که شمع نیست. آتش نمرود است، آتش طور سینین است. همانی که ابوسعید ما بین سماعش زیر لب ترنم می کرد :«هر چند ز سوختن ندارم باکی، پروانه کجا و آتش طور کجا» ... ما باک داریم امّا، از این که دقیقا وسط آتش نمرود باشیم و گلستانی نبینیم، از اینکه میان شعله های طور باشیم و صدای خدا نیاید، بی پرده بگویم، ما از سوختن می ترسیم! هزار و چارصد سال است منفعلانه بر سر و سینه زده ایم. دورادور به آتش سلام رسانده ایم. حکایت قیام امام صادق و شیعه ی تنوری را شنیده ای؟ ما شیعه ی تنوری نبوده ایم! تنوری هایمان رفتند و سرشان را جا گذاشتند. چشم بر هم بگذاریم دهه تمام می شود و سرنیزه ها خون گریه می کنند. چشم بر هم بگذاریم گهواره ای پر می شود از جای خالی پسر رباب. چشم بر هم بگذاریم خیام آل الله دست به گریبان آتش می شوند... چرا؟ چون ما دست به گریبان آتش نشدیم! چون هر سیصد و چهل روز یک بار دور آتشِ حسین جمع شدیم تا یخ سرانگشت هایمان باز شود. نشنیدیم که هنوز هم صدای العطش می آید، هنوز هم زینب از بالای تل نگران به گودال نگاه

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

چند ماهی می شد که «سلیمان» خانه نشین شده بود. گوشه حجره ای از خانه اش نشسته بود و به من نگاه می کرد. خضاب محاسنش کمرنگ شده بود و می شد از بین آن ها تار موهای سفیدش را دید. حرفی نمی زد. مثل همیشه حرفی نمی زد. صدایم را صاف کردم و پرسیدم: «از علی برایم بگو شیخ» نام علی را که آوردم برانگیخت و آشفته شد. چشمانش دریا دریا برق می زدند. امّا حرفی نمی زد. گفتم:«شیخ! شنیده ام علی را در صفّین تنها گذاشتی. وقتی سراغ علی رفتی که جنگ تمام شده بود. شیخ، خدا انصافت بدهد، علی هشت ماه در صفین شمشیر می زد، یک هفتم دوران خلافتش در میدان صفین سپری شد، آخر استخاره ات برای جهاد هشت ماه طول کشید؟ شیخ! تو در جنگی با تعلل های خودت غایب بودی که حتی شمر بن ذی الجوشن در آن حضور داشت و چه زخم ها که در رکاب علی بر نداشت. آه از مظلومیت علی که یارانش امثال تو بودند... نمی دانم علی با تو چه کرد» سلیمان آهی کشید. آهی که از بغض فروخورده چند ساله اش خبر می داد. با صدایی که جهر نداشت و آرام و آمیخته با بغض بود پاسخ داد:«بعد از آنکه خودم را پس از جنگ به علی رساندم، او مرا رد کرد ابن خالد... دست به دامان پسرش مجتبی شدم تا وساطتم را کند. علی که خستگی و تنهایی در چشمانش مشهود بود رو به من کرد و گفت:«ابن صرد! من از تو گذشتم، اما چه کنم که تاریخ بار دگر تکرار خواهد شد و تو جای دیگری مثل صفین تاخیر خواهی کرد»... نفهمیدم منظور

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

سلام بر هر چه سرخ است! مردی ایستاده بر گلوگاه زمان، سبز، سروقامت و استوار، میوه ی دلش را، سیب سرخ کالش را، بر سر دست گرفته. کاش آسمان میفهمید وقت چیدن نرسیده است. تیر پهنای عشق را درید و تمامیت دشت، از خونِ او سروستان شد... خدا گفت : من عرفنی عشقنی، می شود در شش ماه، فقط در شش ماه به وادای «عرفنی» رسید. رسید و عاشق شد. «من عشقنی عشقته» عاشق شد و عاشق کرد، «من عشقته قتلته» عاشق کرد و مُرد . می شنوی؟ بوی بال پروانه می آید... یا نه، این بوی بال نیست، انگار همین نزدیکی ها پیله ای سوخته است. انگار پروانه برای پروانگی عجله داشته. بوی کهکشان شیری می آید. آسمان دوان دوان خودش را به زمین رسانده تا این کودک، آرام، به سینه آسمان قدم بگذارد. آب، در خشکی اشکهای تاومعنای تازه ای گرفت و تا ابدیت راه از تو می جوید تا عطش تشیع را فرو بنشاند.... شک نکن! شک نکن! زندگی یعنی شش ماه تنفس در هوای ولایت حسین! آن نیزه را میبینی؟ فرزندان قابیل سیب سرخ بر سر نیزه کرده اند تا یاد آور نخستین رذالت بشر باشند. از چشمهایشان هبوط می ریزد. در تیغ هایشان هابیل کشی رخ می نمایاند. این عادتی ست به قدمت تاریخ که پسر پیغمبر را مظلومانه به تیغ و تیر بسپرند...

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

هرگز غنچه ای را ندیده بودم که تا این اندازه شبیه به بهار باشد. چقدر شبیه شمشیر زدن پیامبر در میدانِ بدری. استواری ات یاد آور کوه احد است و عمق روحت یادآور غزو خندق. چشمانت به صبوری شعب ابی طالب است. و نامت، نامت، نامت ... نامت جان پیامبر است! پسر لیلا! هنگام مجنونی فرارسیده است. عبای جدت را بپوش و برای بار آخر، بگذار «من سیر در شمایل خوب تو بنگرم»... بگذار عطشت را از لبانت بگیرم و به آتش درون خود بیفزایم. عبای پیغمبر را بپوش، همان عبایی که روزگاری شان نزول انما یریدکم الله لیطهر عنکم الرجس بود. همان عبایی که زیر خودش علی و فاطمه و حسن را می دید. بپوش که این عبا سخت دلتنگ محمد و علی ست ... ای علیِ محمدگونه! علی، برو و سربلندم کن .. ______ هر جای صحرا را که نگاه می کنم، تو همانجایی. نمی دانم سرم گیج رفته، چشمهایم تار شده یا تو بین ماسه های دشت، سینه به سینه تکرار شده ای. انگار دسته ای گل محمدی را پرپر کرده اند و بر پهنای این خاک پاشیده اند. آن طور که بویش می آید، فصل گلابگیری ست ...

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

بگذار بروم. صدای العطش امان مرا هم بریده. یادت می آید؟ بعد از آن که معاویه با هشتاد و پنج هزار نفر وارد نجران شد و فرمان داد ابوالاعور اسلمی آب را به روی خیام امیر المومنین ببندد چه کردیم؟ یادت می آید که با هم، همراه مالک اشتر برای سپاه پدر آب آوری کردیم و در حالی که گرد و غبار دستارم را پوشانده بود نزد پدر بازگشتم؟ ... نگذار بیش از این شرمنده صدای کودکانت شوم...» ... الامان! تیرها هدر نمی روند. قامت عباس کار را برای نشانه گیری تیراندازان راحت کرده بود. خونش رنگ علوی و فاطمی را با هم داشت، بازوی خونی و فرق شکافته. خورشید کشان کشان خودش را به قمر رسانید. معجزه شق القمر برای بار سوم بود که رخ می داد، نخست در مدینه، دوم در کوفه و حالا میان ریگهای کربلا. عباس سر به شانه خودش گذاشته بود ...

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

استاد زبان عمومی موضوع انشا از خودش در کرد که: وات ایز بیوتی؟ و خب طبیعی بود که همه کلاس شروع کنند به بافتن فلسفه برای این پرسش کلیشه ای مضحک. یکی با نثر دست و پا شکسته ی انگلیسی اش نوشت بیوتی ایز اوری تینگ بیوتیفول. دیگری هم یک مشت کلمه قلمبه سلمبه قطار کرد پشت هم که: ایتز ریلیتد تو ایموشنال اسپکت و این خزعبلات. تا شاید مورد پسند استاد مزبور قرار بگیرد. امّا من... حقیقتش عقلم نمی رسید که چه باید بنویسم. اصلا نمی فهمیدم که همشاگردی های مهندسم چه بلغور می کنند برای خودشان. من مهندس نیستم، شاعرم. _ بر وزن من سرهنگ نیستم، حقوقدانم_ فلسفه بافی، آن هم به زبان فرنگی با طبعم جور در نمیاید. من نوشتم و نوشتم و نوشتم. شروع کردم به خواندن که : شی ایز بیوتی... استاد پرید وسط خواندنم و گفت شی ایز بیوتی غلط است. باید جای بیوتی یک صفت بیاید، یا شغل و پیشه، یا نام. چه میگفتم؟ لابد درست میگفت... لااقل بگذارید برای شما بخوانم... خط اولش را شی ایز بیوتی اند بیوتی ایز هر ... بیوتی ایز هر آیز ... آه خدای من، چقدر زبان انگلیسی مشمئز کننده است.

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

منو یادت میاد آقا؟ وقتی ماه جدید قمری شروع شد و ما هنوز تو مکه بودیم، روحانی کاروان گف میشه یه عمره دیگه انجام داد. قبل ترشم بابا گفته بود از بین اماما فقط شما نرفتین مکه... یادته فقط به عشق خودت عمره دومو رفتم؟ ... ده سال پیش معامله کردم باهات... دستمو نمیگیری؟







میخوانمت به لحن زمان های کودکی

بابای مهربان امام زمان! حسن ...

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10



پ.ن: تا حالا این قدر


ّ«بی چاره»


نشده بودم ...

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

«پیشگیری بهتر از درمان است». آه خدای من، هیچ وقت گمان نمی کردم روزی جمله ی به این سادگی دمار از روزگارم در بیاورد. دردناک تر از این جمله نداریم. والله نداریم میرزا. می دانی میرزا، بدترین درد عالم این است که با تو مثل یک «درد» برخورد کنند. مثل یک غده با ریسک سرطانی شدن. بعد هم چون شیفته چشم و ابروی «سرطان» نیستند، بزنند با لیزر تمامت کنند و یک نفس راحت بکشند. درد این است میرزا. درد این است که خودت هم گناهت را نمی دانی. البته اگر عاشقی گناه نباشد. که خب هست، خیلی هم هست، یعنی لااقل برای من یکی که ذنب لا یغفر فلان است. خودت گفتی میرزا. یا اصلا نه، گناه نیست، مرض است، مرضٌ یشبه بالماخولیا... چه میگویم؟ کاش حداقل حرفم مستقیم به گوشش می رسید، حقّا آنطوری سوزشش کمتر بود. کاش یک بار _فقط یک بار_ صدایش را با دقت می شنیدم. کاش یک بار _فقط یک بار_ بدون مزاحمت این گردن کج لعنتی می دیدمش. بعد با لیزر متلاشیم می کرد، حرفی نبود ... به جان خودت که حرفی نبود...

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

بعد از این که زلزله آمد، خوابت را دیدم. روحم بین ترس از زلزله و عشق تو گیرافتاده بود و آخر سر خوابی دید که نه سیخ بسوزد نه کباب. خودش سوخت ولی، هم جای سیخ هم جای کباب... خواب دیدم که دارم داخل خیابان راه می روم. گمانم نزدیک های دانشگاه بود، نمی دانم. تو را دیدم، با همان نجابت همیشگی. پایین را نگاه می کردی. مانده بودم چکار کنم که زمین لرزید. شدید هم لرزید. همه جا شلوغ شد. همه ترسیده بودند. همه دنبال جایی برای پناه گرفتن می گشتند. من اجل برگشته ولی دنبال تو بودم. ناگهان آسمان غباری شد.دود سفید غلیظی در فضا پخش شد. صدای آژیر آـش نشانی می آمد. صدایی از پشت بلندگو می گفت:مردم! از دست ما کاری ساخته نیست! نمی دانیم این دود عجیب چیست!... واقعا جهان داشت تمام میشد. با خودم گفتم شاید خواب باشم، سعی کردم بیدار شوم... بیدار شدم، اما وقتی چشمانم را باز کردم روی تختم نبودم، داخل مسجد بودم. مراسمی شبیه به مراسم ختم. سمت راستم را نگاه کردم... آه خدای من، باز هم دیدمت. باز هم دیدمت ... با خودم گفتم شاید خواب باشم، سعی کردم بیدار شوم ... بیدار شدم. روی تختم. زمین ثابت تر از همیشه بود. فهمیدم که دیدنت همین قدر محال است. آنقدر محال که باید در دولایه خواب فرو بروم... حتی در خوابم هم نتوانستم درست و حسابی ببینمت... گفته بودم که حتی در خیالم هم نمیتوانم تصورت کنم و با اسم کوچک صدایت کنم؟ ... آه خدای م

برچسب: نویسنده: پویان موسوی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 14:10

صفحه بندی